فردای هفت اکتبر
مامان عمل شد. همه چیز خوب بود تا لحظه ای که گفتن بره اتاق عمل. کل قضیه اماده سازی قبل عمل و تزریق خون نیم ساعت هم نشد. پرستارها بدو بدو می رفتن و می اومدن تا سه تا پک اف اف پی پرتقالی آب شده مامان زود تموم شه و تا لحظه ای که پلاکت ها تو اوج آمادگین سریع ببرنش برای عمل. لحظه اخر مامان شروع کرد به وصی...
واقعیتی تا ابد خیالی...
امشب یکی از عزیز ترین و عجیب ترین شب های زندگیم بود. جمع سه تا اتفاق شیرین که اونقدر بزرگ بود برام که می ترسم دلم رو بزنه. شب رفتیم کنسرت هیراد. تا حالا هرچی کنسرت رفته بودم سنتی و سنگین و با وقار! بود. چند روز پیش مامان گفت هیراد کنسرت گذاشته. یاد لامینور افتادم که دخترک دوست داشت کنسرت مرتضی پاشای...
ققنوس
از دیروز که یه تجربه ناب تراپی داشتم حالم عجیب رو به راهه. یک هسته بی صبرانه انتظار این جلسه رو میکشیدم. از شنبه شب هفته پیش که از کنسرت برگشتیم و اون مکالمه رو با ر داشتم به سنگینی گذشت. مودم رو عمدا پایین نگه داشتم تا بتونم توی جلسه قشنگ این زخم ناسور رو از ته بشکافیم و بریزیم بیرون. از صبح که بید...
درد
امروز روز سنگینی بود برام. نون از اصفهان اومده بود تهران که بره سر خاک دوستش. بهم پیام داد خوشحال می شم ببینمت. از سه هفته پیش که گفت دوستم فوت کرده حالش خوب نیست. قرار گذاشتیم برای ساعت 10 صبح. رسیدیم کافه. کمی در مورد دوستش با هم حرف زدیم. گفت رفتم پزشکی قانونی و دیدمش. صورتش سالم بود. ولی پاهاش ش...
ندارد
ر عزیز. از روزی که باهات حرف زدم انگار که یک کوه عظیم سنگین رو گذاشته باشیم روی زمین. سبک شدم. رها شدم. از عذاب وجدان جدا شدم. باری که 7 سال بود داشتم با خودم حمل میکردم دود شد و رفت هوا. یادم نیست اون روز چی شده بود. مثل همیشه دلم عجیب از فکر کردن بهت گرفته بود. فکرت همه ذهنم رو اشغال کرده بود و اذ...
impossible date
وارد اتاق میم میشم پرتقال هایی که براش آوردم و بهش بدم. توی یه دستش آینه است و با اون یکی دستش کرم رو پخش میکنه روی صورتش. خنده اش میگیره که یهو وسط آرایشش اومدم. میگه دارم میرم دیت. یک ماهه با یه آقایی که بهش معرفی کردن میرن بیرون تا آشنا بشه. معمولا روزا می رفتن. این دفعه قرارشون شبه. یه چیزی از ت...
سالگرد سوگ
موزیک پس زمینه: بوی گیسو. علیرضا قربانیآقای واو عزیز!! امروز درست یک سال از روزی که بهم پیام دادی میگذره. بهتره بگم از روزی که ویرانی من شروع شد. یک سال پیش همین ساعتا سوار تاکسی شدم که برم مطب. توی راه خیلی بهت فکر کردم. نون گفته بود هر کاری دلت میگه درسته انجام بده. حتا اگرهمه دنیا بگن غلطه.توی را...
دلم میخواد خودمو توی آهنگ بوی گیسو علیرضا قربانی غرق کنم. به خصوص اونجاش که صدای محزون سازی که نمیدونم چیه روحم رو خراش میده
396.
ر عزیز سلام این روزها آقای واو از مدرسه رفته و من هیچ تعلق عاطفی به هیچ کس ندارم. پس می توانم سرک بکشم توی خاطره ها و به تو فکر کنم.
394.
امروز حال بدی داشتم. به خاطر تمام حس هایی که نباید بودند و آمده بودند منٍ 34 ساله را بی آبرو کنند. امروز آن کسی که جلوی ع دست و پایش را گم کرده بود، موقع خداحافظی وقتی ازش خواسته بود بماند تا کارهای ف
395.
آقای واو عزیز سلام. امیدوارم حالتان خوب باشد. خدا را شکر که می دانم خوب است. هر بار که زنگ می زنم به اتاقتان وقتی تلفن را برمیدارید و با صدای بلند و گیرایتان می گویید سلامٌ علیکم می دانم که خوبید. ال
318.
خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم. لخت لخت. خود خودم. بدون هیچ فیلتری. اما نمی شد. تا کلمه ها به مغزم هجوم می آوردند که بیایند روی کاغذ چیزی جلویم را می گرفت. نگرانی از اینکه فلانی ها که فامیل اند چه ف
319.
روزی که مهندس ب خیلی نرم و پیش بینی نشده اخراجمان کرد و من در به در دنبال کار بودم، وقتی نون پیام استخدام مربی پیش دبستانی را برایم فوروارد کرد فکرش را هم نمی کردم که روزگارم به اینجا بکشد. فکرش را هم
320.
عید سال 89 بود. داشتیم از شمال برمیگشتیم و توی ترافیک جاده کوچصفهان به سنگر گیر کرده بودیم که سین زنگ زد. گفت توی یک مهد کار آموزشی می کرده و به بچه ها یاد می داده که چی بخورند و چه کار کنند. بعد گفت
321.
جلسه دو ساعت و نیمه مان که با آقای کاف تمام می شود می گوید برو همین پشت توی باغ ایرانی. هر وقت حالت خوب شد برگرد. با همان چشم های پف کرده و دستمال های خیس توی دستم سرم را می کنم توی دفتر روابط عمومی و
392.
امروزاولديماه٩٧،طولانيترينشبسالراپشتسرگذاشتهايم. امروزصبحتويتاريكترينحالتيكهميشدبهمدرسهآمد،اسنپگرفتمودقيقاهفتوچهلوهشتدقيقهانگشتزدم. تويظلماتازحياطپيشدبستانيگذشتموپاگذاشتمتويساختماناداري. هنوزهيچكداماز
393.
امروز جشن دهه فجر بچه هایم بود. بعد از کلی دل دل و بالا و پایین از آقای رئیس اجازه گرفتم که جشنشان را بروم. دلم می خواست بنشینم توی سالن و زل بزنم به سرود خواندنشان، به دلبری هایشان و به خنده های از ت
317.
من باختم همه چیز را... #عرفه #توبه #عشق_ممنوع
315.
چه قدر تحت فشارم امشب که تمام مدت لال باشم و هیچ نگویم. تمام مدت یکی توی سرم می گوید یک چیزی بگو. یک زری بزن. و یکی هی می کوبد توی دهانش که به تو چه ربطی دارد. امشب عصبانی نبودی. بی حوصله بودی. کلافه بودی. باید خر می بودم که این را از پشت همه کلماتت، از ایموجی هایی که نمی فرستادی، و از جملات مقطع و ...
316.
نصف شبی وسط غلط گیری پایان نامه برای تحویل به استاد یاد خاطره غریبی می افتم. یک همکلاسی داشتیم توی ارشد. از همان اول دوره با شوهرش دچار مشکل شده بود. هر روز جنگ و دعوا داشتند و این بنده ی خدا هر روز با قیافه مغمومی می آمد دانشگاه. آن موقع چیزی به ما نگفته بود. آنقدر گذشت و مصیبت های زندگیش بزرگ شد ت...