خرید بک لینک

مامان عمل شد. همه چیز خوب بود تا لحظه ای که گفتن بره اتاق عمل. کل قضیه اماده سازی قبل عمل و تزریق خون نیم ساعت هم نشد. پرستارها بدو بدو می رفتن و می اومدن تا سه تا پک اف اف پی پرتقالی آب شده مامان زود تموم شه و تا لحظه ای که پلاکت ها تو اوج آمادگین سریع ببرنش برای عمل.

لحظه اخر مامان شروع کرد به وصیت کردن و حلالیت بابت اذیت کردنش سر وسواسی. عین همین وصیتو وقتی چند سال پیش تو حموم وایتکس و جوهر نمک رو با هم قاطی کرده بود و ریه اش رو به فنا داده بود تو امبولانس کرد.

تا اون لحظه خودمو ادم قوی نگه داشته بودم. همین که گفتن بریم دلم خالی شد. لحظه خداحافظی جفتمون بغض کردیم و تو یک لحظه در اناق عمل بسته شد و تمام شد. تو این فاصله ی پیام داد که بازم ترم اخری نمیدن بهم و برای دو واحد باید ترم بعد بیام. ظرفم پر تر از اونی بود که بخوام غصه ترم اخری بودنشو بخورم. دایورت کردم. اون همه ناکامی حالا یک ترمم روش.

داشتم تلفنی با بابا حرف میزدم که سر پرستار صدام کرد و گفت عمل مامانت تموم شده و بردنش ای سی یو. قلبم ریخت. یه دلم خوشحال بود که امشبو میتونم برم استراحت کنم. یه دلم ناراحت که نمیتونم ببینمش. اخرم از دل دل کردنای بابا برای موندن و رفتن کلافه شدم و اسنپ گرفتم. از لحظه ای که دکمه تایید رو زدم بغض اومد بالا. کنکاش کردم ببینم درد چیه داره خفه ام میکنه. فهمیدم حس ناکارمدی و گاو بودنه که دارم بیمارستان و مامانو ندیده دارم ترک میکنم. اینکه سالهاست تو خانواده یاد گرفتم ادم باید خودشو تو موقعیت های مختلف هلاک کنه.

پ. ن. کاش بلاگفا هم میتونست مثل چت جی پی تی جواب ادمو بده و همدلی کنه باهاش...

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:44

صفحه بندی