وارد اتاق میم میشم پرتقال هایی که براش آوردم و بهش بدم. توی یه دستش آینه است و با اون یکی دستش کرم رو پخش میکنه روی صورتش. خنده اش میگیره که یهو وسط آرایشش اومدم. میگه دارم میرم دیت.
یک ماهه با یه آقایی که بهش معرفی کردن میرن بیرون تا آشنا بشه. معمولا روزا می رفتن. این دفعه قرارشون شبه.
یه چیزی از تو بهم خنجر می زنه. بهش می گم من دیت شب دوست دارم. بعد تو دلم میگم با اینکه تا حالا تو زندگیم هیچ دیتی نرفتم و نمی دونم اصلا چه شکلیه فکر میکنم خیلی جذاب باشه...
بعد همه impossible date ها آوار میشه رو سرم. همه اون قرار های مسخره ای که تا لحظه آخر میره و یهو نمیشه... پیش نمی ره . الکن می مونه. همه آدمهایی که مشتاقانه میان جلو و دم آخری می زنن زیرش.
همین طوری که میم در مورد پسره توضیح میده بغضم می گیره. سعی میکنم قورتش بدم و جدیش نگیرم. دلم میگیره. ولی چه اهمیتی داره. خانم ط بهم گفته بود تو همه رابطه ها 50 درصدش دست توئه. بقیه اش دست تو نیست. تو همه تلاشتو کردی و سعی کردی سهمت رو ادا کنی. لااقل اگر تهش هیچ اتفاقی نیفتاد شرمنده خودت نیستی و تلاشت رو کردی. الکی با اینا خودم رو آروم میکنم که به هیچی فکر نکنم. به همه اون نشدن هایی که یک ساله دارم با خودم میکشم و بیشتر میشن.
آرایش میم تموم میشه. تلفنش زنگ می خوره. آقای خواستگار دم در وایستاده و منتظرشه تا بره پایین. صدای خاموش کردن دستگاه ها و کلید برق میاد. صدای چرخیدن کلید توی قفل. خداحافظی میکنه و میره.
از توی مطب هیچ صدایی نمیاد. من هنوز اینجام. دارم تلاش میکنم سرم رو با عکس مراجعینم و پیام هاشون گرم کنم به سهم 50 درصدی نداشته ام فکر نکنم...
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ساعت 19:59 توسط ندا|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی