خرید بک لینک
عید سال 89 بود. داشتیم از شمال برمیگشتیم و توی ترافیک جاده کوچصفهان به سنگر گیر کرده بودیم که سین زنگ زد. گفت توی یک مهد کار آموزشی می کرده و به بچه ها یاد می داده که چی بخورند و چه کار کنند. بعد گفت دیگر برنامه اش نمی خواند و من می توانم به چایش بروم؟ کمی مکث کردم و جواب ندادم. بعد فکر کردم چه کار هیجان انگیزی می تواند باشد و قبول کردم. به تهران که رسیدیم نشستم و کلی ایده ردیف کردم پشت هم که برای مهد انجام بدهم.

دو جلسه رفتم و کلی حال خوب نصیبم شد از کار با این بچه های زیر شش سال بامزه. فکر کردم چرا تا به حال به فکرش نیفتاده بودم که رشته ام را ببرم توی این حال و هوا و فضا...

جلسه سوم نرسیده مریض شدم و طرح درس ننوشته رفتم سر کلاس. طرح درسم کلا غلط بود و تمام بچه ها اخر ساعت کلافه شده بودند و هزار تا امید آرزویشان برای خوردن سیب زمینی تنوری نقش بر آب شده بود. نشسته بودم دور میزشان داشتم گندی را که زده بودم جمع می کردم و جمع نمی شد که مدیر آمد پشت سرم. با لحن تحقیر آمیزی گفت به نظرم طرح درس هایت را باید چذاب تر کنی و کلاس را ترک کرد. از تو ترک خوردم و دیگر یادم نیامد بچه ها را چطور جمع کردم... بعدش توی دفتر نشست و خوب مرا شست و پهن کرد و گفت نمی توانی.

تمام راه پاسداران تا سید خندان را راه رفتم و اشک ریختم و خوب که دماغ و چشم هایم باد کرد تاکسی گرفتم و برگشتم خانه.

از آن روز تصمیم گرفتم بروم دنبال این عشق تازه یافته ام و خوب یاد بگیرم و دیگر گند نزنم. همه چیز را از اساس ریختم به هم شروع کردم به پی ریزی. یک کتاب تغذیه کودک سفارش دادم و وقتی دیدم نمی فهممش کلاس ترجمه ثبت نام کردم. طوفان کردم و رشته ام را تغییر دادم و بعدش با افتخار همه جا پزش را دادم که آن قدر عاشق کار با بچه ها بودم که به خاطرشان فیلد کاری و درسی ام را هم تغییر دادم. اما در نتیجه کار هیچ توفیری نکرد. همچنان سرکار با بچه ها دست و پا می زدم و تقلا می کردم و حالم خوب نبود از خوب نبودن بچه ها...

روزگار گذشت. مهندس میم اخراجمان کرد و درست در اوج نا امیدی کار توی پیش دبستان بهم پیشنهاد شد. از هفت خوان رستم گذشتم و پا گذاشتم توی کاری تمام عمر زندگی ام را رویش بنا کرده بودم. سه ماه گذشت. هر روز دست و پا زدم و با حال بد از کلاس بیرون رفتم. تا آخرش یک روز مشاور پیش دبستان کنارم کشید و گفت انگار نمی توانی؟

به خودم آمدم. پشتم تیر کشید و گفتم واقعا؟ گفت باید ببینی دوست داری توی این کار بمانی یا نه؟ بغض کردم و گفتم من عاشق بچه ها هستم. توی چشم هایم نگاه کرد و راست گفت باید ببینی عاشق کار با بچه ها هم هستی یا نه؟ گفتم نمی دانم. فکر می کنم باشم.

گفت کار با این سن صبوری می خواهد. آرامش می خواهد. باید دلت دریا باشد و زیاد ببخشی. می توانی؟

ندای توی دلم به من گفت نمی دانم....

مانده بودم سر هزار راهی بین توانستن و نتوانستن و خواستن و عشقم به این جوجه های پدر سوخته ای که فقط بلد بودند دلبری کنند.

امروز که آقای کاف صدایم کرد تا وسط کلاس بروم توی اتاق ملاقات، شستم خبر داد شد رفتنی ام. کلاس را رها کردم. چادرم را سر کردم و با بغض راه افتادم. پاهایم نمی گرفت بروم توی اتاق و بنشینم توی همان صندلی ای که شش ماه پیش نشستم و آقای کاف آن طرف میز گفت خوش آمدی به پیش دبستانی رو.... همان جایی که دلم می خواست زمان عقب کش داشت و دوباره می ایستادم روی خط شروع و تا جان داشتم می دویدم.

آقای کاف نشست. کاغذ و خودکارش را گذاشت جلوش و با همان لبخند محو همیشگی اش گفت خوب چه خبر. خبری نداشتم جز ناکامی و ناامیدی و کلی بغض که به زور نگهشان داشته بودم تا آبرویم جلویش آب نشود.

بعد از تکه پرانی های اداری مسخره یک دستش را گذاشت روی صورتش و انگار که بخواهد حرفی را بزند و نتواند، چند بار پیشانی اش را مالید. درست عین بابا. خودم را برای تولد آن حرف هولناک آماده کردم. دستمال توی دستم را هزار با مچاله کردم و باز کردم تا بالاخره بگوید شما یک اخلاق کمال گرایی دارید که با آموزش پیش دبستانی ما جور در نمی آید.... فرو ریختم. تمام شدم. دیگر هیچ چیز ازم نماند که قد راست کنم و از خودم دفاع کنم. تمام کلماتی که سه هفته توی ذهنم وول می خوردند و به عنوان دفاعیه خودم آماده کرده بودم پخش شدند توی هوا.

بلافاصله یک اما گذاشت ته کلامش و گفت اما به هیچ عنوان دلمان نمی خواهد شما را از دست بدهیم. به همین دلیل یک پست توی اداری برای شما در نظر گرفته ایم... کم آوردنم وسط کلاس یادم آمد. آن جاهایی که بدنم خالی می کرد و نمی توانستم خدا خدا می کردم زودتر کلاس تمام شوند و بچه ها بروند. یاد صبحگاه هایی که هرچه تعداد غایبی ها زیاد می شد عروسی می شد توی دلم.... شاید دید سرم چسبید به سینه ام و نتوانستم آن را بالا بگیرم که گفت این ناتوانی هیچ اشکالی ندارد. من هم مثل شما نمی توانم معلم باشم. یک سال معلم بودم و کم مانده بود همه زمین و زمان را به هم بریزم تا آخرش خودم انصراف دادم. دلیل ندارد همه آدمهای دنیا بتوانند معلم خوبی باشند. شاید مدیر خوبی بشوند. شاید برنامه ریز خوب. یا هزار تا چیز دیگر..

دیگر نمی شنیدم چه می گوید. گذاشتم آنقدر بگوید و ادامه بدهد تا به آخر حرف هاش برسد. آخرش که رسید گفت خوب نظر شما چیست؟ توی چشم هایش نگاه کردم. بغض دوید پشت گلوم و دهانم قفل شد. چند بار نفس عمیق کشیدم و بغضم را قورت دادم تا بتوانم کلمه ای بگویم. اما دهانم را باز کردم و بغضم اشک شد و ریخت روی چادرم. گفتم چی بگویم آقای کاف. قطعا تصمیمی که گرفته اید درست است.

بعدش سیل اشک رها شد و بی ابا از آخرین بازمانده های آبرویم هم حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم.... حرفهای احساساتی زنانه ای که قطعا نمی فهمید از کجای مغزم درشان می آورم. او حرف خودش را می زد و من حرف خودم. دلداری ام می داد و سعی می کرد بفهمم اتفاقی که افتاده خیر فی ما وقعی بوده که باید بپذیرمش و باهاش کنار بیایم.

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 21:04

صفحه بندی