نصف شبی وسط غلط گیری پایان نامه برای تحویل به استاد یاد خاطره غریبی می افتم. یک همکلاسی داشتیم توی ارشد. از همان اول دوره با شوهرش دچار مشکل شده بود. هر روز جنگ و دعوا داشتند و این بنده ی خدا هر روز با قیافه مغمومی می آمد دانشگاه. آن موقع چیزی به ما نگفته بود. آنقدر گذشت و مصیبت های زندگیش بزرگ شد تا رسیدیم به ترم آخر. شب ها درس می خواند برای امتحان و صبح ها می دوید دنبال کارهای دادگاه و احضاریه و تست عدم بارداری. عاشق هم بودند. اما اشتباهی سر راه هم سبز شده بودند. پادرمیانی هیچ کس افاقه نکرد و آخرش جدا شدند. حتی یک چوب کبریت هم از جهیزیه اش را نگه نداشت. همه را بخشید و با لباس تنش و طلاهایش برگشت خانه پدریش. کم مانده بود از افسردگی دق کند که دزد هم زد به خانه پدری و همه طلاهایش را یک جا برد. شد قوز بالای قوز. رفیق ما ماند و هیچ چیز... روزی که پاشایی مرده بود همدیگر را دیدیم و گفتم طفلکی جوان بود که مرد.. با همان نگاه خالی از هیچ چیزش نگاهم کرد و گفت: خوش به حالش که مرد. از این زندگی نکبتی خلاص شد.. قبل از سال تحویل وقتی داشتیم برای هم آرزوی های خوب می کردیم گفت سال سختی بود برایم... خدا همه چیزم را از من گرفت. همه چیزم را.... لال شدم و زبانم به هیچ چیز باز نشد. سکوت کردم.
به چند ماه نکشیده بود که به چند نفر معرفی شد. و آخرش با یکی از همان ها ازدواج کرد. دوباره عروسی گرفت و رفت سر زندگی جدیدش. عکسهایش را که برایمان فرستاد توی همه آنها چشمهایش می خندید. از ته دل. بعدش هم خدا یک دختر دسته گل برایش فرستاد تا خوشبختی اش را تکمیل کند..
الان وسط این هیاهو همان جمله اش آمد توی ذهنم که: خدا همه چیزم را از من گرفت... چرا توی اوج بدبختی هایمان یادمان نمی ماند: ان مع العسر یسری. فان مع العسر یسری؟؟؟؟
چرا نمی فهمیم خدا دو بار تکرار کرده که دلمان قرص شود؟؟؟
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی
تاريخ: سه
شنبه
7 شهريور
1396 ساعت: 12:31