حالم خوب نیست این روزها. مامان می گوید لاغر شدی. روی وزنه می روم و می بینم عدد ها همانی هستند که یک سال پیش بودند. می فهمم اینهمه فشار و استرسی که دارد له ام می کند ریخته توی صورتم و دارم ذوبم می کند. نابودم می کند و هر روز بی انگیزه تر برای ادامه کار. دلم می خواست روزگار یک عقب کش داشت تا می توانستم دنده معکوس بکشم و دوباره از اول شروع کنم. همه این سه ماه را بی خیال بشوم و بگویم من از اول تاس می اندازم. دوباره بازی ام بدهید.
تمام لحظه هایی که سوپروایزر محکومم می کرد به بی ارتباطی با آدمهای اینجا بغضم را خوردم و نتوانستم بگویم که از اول این گاف بود که بازی ام نداد. این عین بود که تقسیم کار کرد و به هرکداممان نقش داد اما ز سر رسید و گفت همه کارها را خودت بردار و نذار کس دیگری آن را انجام بدهد. نگفتم که این بی اتصالی همه اش تقصیر من نیست. فقط نگاه کردم تا محکومم کند به اینکه کنار کشیده ام و دلم نمی خواهد بازی کنم...
گفت از روز اول قرار بود هر دوتایتان معلم اصلی باشید. نگفتم که هیچ کدام از چهار تا معلم اجازه ندادند حتا یک کلمه از دهانمان در بیاید و خودشان سکان را گرفتند دستشان و ما دنبالشان دویدیم. آن وقت ف که انگیزه داشت و جوان تر بود و هزار تا چیز داشت که حسودی همه را بربیانگیزد شد آن لاکپشتی که آرام آرام راهش را پیدا کرد و شد عنصر مطلوب و من شدم آن خرگوش بازیگوشی که از سه ماه پیش تا الان حتا یک قدم جلو نرفته.
هیچ وقت توی این ده سال کار نبوده که تا این حد نتوانسته باشم و کم آورده باشم و کار عین یک سیاهی من را بلعیده باشد. دلم می خواست چراغی بود تا من دست می کشیدم روش و غول چراغ از شنبه من را تبدیل می کرد به یک معلم خیلی خیلی خوب.....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی