خرید بک لینک
امروز جشن دهه فجر بچه هایم بود. بعد از کلی دل دل و بالا و پایین از آقای رئیس اجازه گرفتم که جشنشان را بروم. دلم می خواست بنشینم توی سالن و زل بزنم به سرود خواندنشان، به دلبری هایشان و به خنده های از ته دلشان. بهترین مانتو و روسری ام را پوشیدم. انگشتر بزرگ و دستبند آویز دارم را که دوست داشتند انداختم. عطر زدم و راه افتادم.

وارد سالن که شدم انگار چیزی بی هوا آمد و نشست روی سینه ام. سینه ام سنگین شد و هوا کم آمد برای نفس کشیدنم. یکی از ردیف های آخر سالن را انتخاب کردم و نشستم. سخنرانی مدیر که تمام شد گفت نوبت اجرای برنامه بچه هاست.

فسقلی ها آمدند. یکی یکی از پله های سن بالا رفتند، دست هایشان را گرفتند پشتشان و ایستادند. قلبم ایستاد. آدرنالین خونم بالا زد و چشم هایم سوخت. فکر کردم چقدر قد کشیده اند و بزرگ شده اند توی همین یک ماه. چقدر قشنگ می خندند. هیجانشان برای دست تکان دادن از روی سن برای مامان و بابایشان دیدنی بود. توی صندلی فرو رفتم تا من را نبینند. ترسیدم از اینکه هیجان زده بشوند. دک و پزشان را فراموش کنند و حمله کنند سمتم. آن وقت جشن به هم می خورد و گاو پیشانی سفید، سفید تر می شد.

مربی یک دو سه را که گفت شروع کردند. اشک هایم گوله شدند و ریختند روی روسریم. چادرم را کشیدم روی صورتم تا کسی حال یک مربی شکست خورده را نبیند. هیچ کس حواسش به من نبود. همه چشم ها روی دوربین ها و موبایل هایی بود که برای ثبت هنرمندی بچه هایشان بیرون آمده بود.

جشن که تمام شد رفتیم برای دیدن کاردستی هایشان. کمی پا سست کردم تا دیرتر از همه بروم. پا که گذاشتم توی کلاس یکی شان بلند گفت سلام خانم کاف. حواس ها جمع من شد و همه سرها برگشت سمتم. من ماندم و هزار تا احساس دوست داشتنی. من ماندم و قلبی که طاقت این حجم عشق را نداشت. مانده بودم بین مهدیاری که دست هایش محکم را قلاب کرده بود دور کمرم و رهایم نمی کرد. محمد طاهایی که دستم را می کشید تا زودتر کاردستی هایش را ببینم. متینی که بین نشان دادن کارهایش به مامان و باباها و ماندن پیش من دو دل بود و نمی دانست کدام را انتخاب کند. و طاهایی که با ذوق ایستاده بود جلویم و می گفت خانم یه خبر جدید دارم. و دهانش را باز کرده بود تا دندان تازه در آمده اش را به من نشان دهد. جلوی اشک هایم را به زور گرفتم تا حال خوبشان را خراب نکنم.

برنامه که تمام شد من ماندم و هزار تا حس متناقض. حس عاشق بودن و نتوانستن. دلم خواست بنشینم و برای این حالم زار بزنم. درست عین مجسمه سازی بودم که روحش با ساختن مجسمه لبریز از عشق می شد. اما دست هایش به گل و گچ حساسیت داشت و با دست زدن بهشان تاول می زد. مانده بودم بعد از این، این همه عشق را از کجا بیاورم. عین مادری که بچه هایش رفته باشند و بغلش خالی شده باشد به جای خالی بچه هایم فکر کردم. دلم می خواست هر روز کنارم باشند و همان قدر محکم بغلم کنند و لبریزم کنند از همه حال های خوب دنیا. انگار هنوز کار نیمه تمامی داشتم آنجا که از پسش برنمی آمدم.

یاد حرف آقای رئیس می افتم که می گفت بپذیر. اگر پذیرفتی همه مشکلات حل می شود. اما من هنوز مانده ام بین دو راهی پذیرفتن و عاشق بودن به چیزی که به مصحلت هیچ کداممان نیست. نه من. نه فسقلی هایم. نه هیچ کس دیگر...

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 21:04

صفحه بندی