307.
اتفاق غم انگیزی است که گوشه ای از این دنیا نشسته باشی و کسی را دوست داشته باشی که حتی یک نقطه اشتراک باهاش نداری و او را دوست داری چون فقط خوب است. و غم انگیز تر آن است که کیلومتر ها آن طرف تر در یک شهر دیگری زندگی کند و حتی یک لحظه از شبانه روز زندگی اش را هم به تو فکر نمی کند. نوشته شده در جمعه نه...
308.
آدمهای خوب و دوست داشتنی هنوز هستند توی این دنیا. تا دنیا را جای بهتری برای زندگی برایت کنند. تا امیدوار بشوی که هنوز انسانیت و اخلاق نمرده. تا یادت بیاید که باید خوب باشی. مثل همین آدمهای تک و توک خوب. تا خوبی سرایت کند به همه دنیا. آی آدمهای خوب زندگیم. ممنونم که هستید. ممنونم که دلخوشم به بودنتان...
309. یک اتفاق اشتباه دوست داشتنی
دوست داشتم زیاد داستان می نوشتم، تا بتوانم هر روز با تو حرف بزنم. ما که جز حرفهای داستانی چیزی نداریم به هم بگوییم. من داستان می خواندم برایت. تو نظرت را می گفتی. شوخی می کردیم. لابلاش حرف می زدیم و می خندیدیم. و دل من قند می شد از بودنت. اما این روزها زبان داستانی ام کم می آید برای به حرف کشاندنت. ...
310.
داریم با هم حرف می زنیم. مثل همه شبهای آخری که چیزی نمانده به تحویل داستانمان و من و تو هنوز هیچ غلطی نکرده ایم. مدام چت می کنیم و با هم کلنجار می رویم تا بلکه چیز به درد بخوری در بیاوریم از لابلای کلمات. چند دقیقه بعد استوری می گذاری از یک کافه. یک لیوان بستنی میوه ای بزرگ. و یک لپ تاب. و پایینش می...
311.
عکس گذاشته ای از همان کافه دوست داشتنی که من هم عاشقش هستم. روی همان میزی نشسته ای که یک ماه پیش با رفیق جان نشسته بودم. از همان چیزهایی عکس انداخته ای که برای من هم جالب بوده و ثبتشان کرده ام. مقاومت عجیبی می کنم که نیایم و نگویم که: چه جالب. این همان میز مشترکی است که دوتایی مان خاطره داریم ازش. خ...
312.
میم جان عزیز رفیق دوست داشتنی این روزهام. از صبح که چشمهام را باز کردم غم عجیبی انگار چنگ انداخته روی گلوم و ولم نمی کند. نمی دانم از کجا این غم آمده و دارد خفه ام می کند. از کجا اینهمه بزرگ شده و چنگ انداخته به قلبم و دارد می کشتم. دیروز که حالم خوب بود. خیلی خیلی خوب. از روزی که تصمیم گرفتم یک کار...
313.
دوسـتى هايتان را به عشـق نرسانيد! به جايى كه سلام دادنش، سرحالتان بياورد و قربان صدقه هاى بى منظورش، خاص شود برايتان. دوسـتى هايتان را به جايى كه يكروز حرف نزدن با او خلقتان را تنگ ميكند و احوالپرسى نكردنش، حال خوبتان را بد ميكند، نرسانيد. دوست كه بمانيد لااقل كنارِ خودتان داريدش؛ قد يكـ تبریک تولد،...
314.
قطعا یک روزی می رسد که تمام این حال های خوب تمام می شوند. این دوستی ها. این کلنجارهای ما با هم. همه شیطنت هایی که می کنیم. همه اینها تمام می شوند و دوباره من می مانم و هجوم تمام خاطراتی که من را می کُشند. ای کاش زن نبودم و مجبور نبودم تمام زخم های عاشقی دنیا را با خودم بکشم. ای کاش کسی وجود داشت که ...
297.
باید امشب غمگین ترین شهرزاد غصه گوی شهر باشم. اما نمی توانم. قولی که به خودم داده ام و تعهدی که پایبندم کرده اجازه ام را از من گرفته است. به همین خاطر است که باید مدام فوت کنم روی غبار هایی که گاه و بی گاه روی دلم می نشیند. تا جرم نگیرد و زنگار نبندد. باید هر روز دستمالی بکشم روی آن تا خوب برق بیفتد
298. از غرغرهای شبانه
امشب حال غریبی دارم. امروز سی و دومین سالی است که بهار را می فهمم. سال تحویل و سیزده به در و غم غریب شب چهاردهمش را درک می کنم و بعدش مثل همه ی روزهای معمولی به زندگی عادی ام ادامه می دهم. 6 سال از این سالها به بی خبری و بازیگوشی گذشته. 12 سالش به استرس پیک ها و تکلیف های نکرده. 4 سالش با ذوق دانشگا
299.
راننده: به قیافه ام میاد چه کاره باشم؟ نگار: نمی دونم. من خوب راجع به آدما حدس نمیزنم راننده: همین جوری هم درسته. وقتی که راجع به همدیگه ندونیم، راجع به همدگیه قضاوتم نمی کنیم. نگار: نمی دونم. شما آرشیتکت نیستید؟ راننده: نزدیک شدی. نه آرشیتکت نیستم. گرافیستم. یعنی می دونی؟ هرچی کمتر راجع به همدیگه
300. عادت نمی کنیم.
محرمانه "ر" عزیز. این روزها احساس غریبی دارم. از روزی که فاطمه گفت تنها زندگی می کنی فهمیدم که پیام های گاه و بی گاهت و اصرار هر باره ات که دارم بچه داری می کنم، و بچه داری وقتی برایم نذاشته و با بچه نمی توانم داستان بنویسم و ببخشید که دیر پیامهایت را می خوانم، دلیلشان چه بود. از همان روز دارم تو را
301. اعترافات ذهن خطرناک من
اتفاق خیلی غم انگیزی است که هیچ کس حوصه ات را نداشته باشد!! هرچه پیرتر می شوم این واقعیت بیشتر مثل سیلی توی صورتم می خورد که گاهی موجود مزاحمی برای این دنیا می شوم و به مرگ مشتاق تر می شود. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:24 توسط ندا |
302.
قشنگ تر از عشق هم در دنیا هست؟؟؟ نیست... اما وقتی نباشد دنیا جای خیلی تنگی می شود برای زندگی... + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:42 توسط ندا |
303.
میم نازنین من! این روزها اردیبهشت بود و شور انتخابات همه را گرفته بود. هر جمعه که 6 نفر می افتادند به جان هم و همدیگر را می دریدند، بدجوری دلم هوایت را می کرد. به یاد آن اردیبهشتی که روزگارم را بهشت کرده بود. همان روزی که از در اداره آمدی تو، به جای حلقه ای که پسر عمویت در چهل سالگی بهت داده بود، یک
304.
بهم گفتی هر چی شد رفیقیم تا تهش خب؟ هیچی نداشتم بهت بگم مگه می شه با تو تا تهش نرفت؟ + نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:20 توسط ندا |
305.
محرمانه تا ديروز عاشقت نبودم. و دروغ چرا!! از وقتي كه گفتي تا تهش با هميم، دلم لرزيد... قرارمان اين بود كه عادت نكنيم به هم. عاشق نشويم. دلمان گير نكند به هم. اما يك چيزي بي هوا آمد و نشست بينمان... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:7 توسط ندا |
306.
غم انگیز ترین قسمت زندگی آن جاییست که آن هایی که باید عاشقت باشند، نیستند و آنهایی که نباید، روزها به تو فکر می کنند. نگرانت می شوند و حال دلت را می پرسند. می دانید؟؟ خیلی خیلی دردناک است. :(( خدایا! چرا هیچ چیز سر جای خودش نیست؟؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:31 توسط ندا |
293.
حالم خوب نیست. به واسطه یکی از همکاران قدیمی ام معرفی شده ام به یک نفر برای اجرای کاری جدید. تماس می گیرم و رزومه مختصری از خودم را شرح می دهم. زن شروع می کند به شرح کارش و می گوید یک دوره آموزشی تغذیه طراحی کرده برای بچه ها و برای ارائه توضیحات بیشتر، می خواهد که به دفتر کارش بروم. نشسته ام روبرویش...
294.
"نهنگ عنبر" شاید مزخرف ترین فیلمی که به عمرم دیده ام و حیف از دو ساعتی که حرام این کار مبتذل شد. آمدیم ابد و یک روز را برداریم. گفتیم مثلا عید است و کاممان را تلخ نکنیم با بدبختی ها و کمی سهل بگیرمی و بخندیم. طعم دهانمان زهر مار شد.