خرید بک لینک

امروز حال بدی داشتم. به خاطر تمام حس هایی که نباید بودند و آمده بودند منٍ 34 ساله را بی آبرو کنند.

امروز آن کسی که جلوی ع دست و پایش را گم کرده بود، موقع خداحافظی وقتی ازش خواسته بود بماند تا کارهای فردا را برنامه ریزی کنند، گفته بود اگر تو بگویی بمان می مانم، آن کسی که هول شده بود و خودکار توی دستش نمی ایستاد و می افتاد و خط خرچنگ قوباغه اش کج و کوله تر می شد روی کاغذ، من نبودم. ندای بیست و سه چهار ساله ای بود که احساساتش به خاطر کسی کم آورده بود. به گمانم وابسته شده بود و ته دلش کمی او را دوست داشت. امروز دلم می خواست چند سانت کوتاه تر بودم، چند سال کمتر داشتم و لابد تعلقات مذهبی خاصی نداشتم تا می توانستم راحت بگویم آن چیزی را که ته دلم بود. ندای 34 ساله امروز اندازه ی یک نوجوان آب رفته بود و دلبسته کسی شده بود که هیچ چیزش به او نمی خورد. دلبسته که نه. عادت کرده به کسی که یک ماه است مرید نحوه کار و دقت و نظمش شده بود و مدام از او تعریف می کرد.

امروز دلم می خواست این فستیوال پر از هیجان تمام شود تا این نخ دلبستگی زودتر دست از سرم بردارد. تا تمام شود این حس های کاذب دوست نداشتنی که روزهایم را رنگی کرده. حس هایی که هیچ کدام را برای من ندوخته اند. برای منٍ پا به سن گذاشته ای که قد و قواره اش به هیچ کسی نمی خورد وخدا کسی را برایش نساخته تا توی چارچوب هایش جا شود و کنارش آرامش داشته باشد... لحظه ای که آخرین هماهنگی ها را می کردیم و ع حالم را می دید، وقتی که توی آخرین جمله گفت تازگیا حواس پرت شدی، شک نداشتم شک کرده بود به این ندای عاشقی که جلوی احساساتش وا داده بود.

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: سه شنبه 1 بهمن 1398 ساعت: 21:31

صفحه بندی