خرید بک لینک
جلسه دو ساعت و نیمه مان که با آقای کاف تمام می شود می گوید برو همین پشت توی باغ ایرانی. هر وقت حالت خوب شد برگرد. با همان چشم های پف کرده و دستمال های خیس توی دستم سرم را می کنم توی دفتر روابط عمومی و جویده جویده می گویم: لطفا این در رو می زنید آقای میم من برم؟ زود برمیگردم...

می دانم به صورتم نگاه می کند. می دانم که می داند توی آن اتاق کذایی چه گذشته که الان حالم نذار است و متلاطم. با همان یک لا مانتوی نخی می زنم بیرون. راه می روم و اشک می ریزم. باد سرد باغ ایرانی می زند توی صورتم و اشک هایم یخ می کنند. راه می روم و برگ های خشک را خورد می کنم. یکهو تکنیک های مشاورم یادم می آید. تند می کنم و سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم جز صدای آبی که از وسط باغ می گذرد، پرنده هایی که با هم روی شاخه ها دعوا می کنند، درخت های بلند بالای خرمالویی که شاخه های بلندش هنوز پر از خرمالو است و گربه هایی که توی آفتاب لم داده اند....

نیم ساعت راه می روم و فکر می کنم و نمی کنم. همدردی می کنم و سرزنش می کنم.

حالم که کمی سبک می شود راه می افتم به سمت مدرسه. سر و وضعم را مرتب می کنم. عینکم را می زنم که شاید چشم های پف کرده ام را پشتش مخفی کنم و می روم توی پیش دبستانی. بچه ها به سمتم می آیند و با شیرین زبانی سراغم را می گیرند که کجا بودم این چند ساعت را؟

کلاس ز هنوز تمام نشده. آرام در را باز می کنم و می روم تو. هیچ کس چیزی نمی گوید... می نشینم گوشه ای از کلاس و بچه ها را نگاه میکنم. به برق چشم هایشان و شیطنت هایشان. به اینکه دیگر نمی توانم ببینمشان و به لحظه خداحافظی.... ز می آید کنارم و می گوید برای بچه ها قصه می خوانی؟ بغضم را قورت می دهم و می گویم: آره.

کتاب درباره فرانکلین لاکپشت است که هر کدام از دوستانشان توانایی به خصوصی دارند و او دلش می خواهد جای هر کدامشان باشد. اما نمی تواند. او نمی تواند مثل خرس از درخت بالا برود. نمی تواند مثل عقاب بدون اینکه بال بزند بالای مزرعه توت فرنگی پرواز کند. نمی تواند مثل سمور تنه درخت ها را بجود و برای خودش خانه درست کند. اما می تواند دکمه های لباسش را خودش ببند. همین طور زیپ کاپشن و بند کفشش را. و غذایش را به تنهایی تمام کند... کاری که دیگر دوستانش نمی توانند.

سیل فکر دوباره غرقم می کند. به ندایی فکر می کنم که نمی تواند پرواز کند. نمی تواند از درخت بالا برود یا تنه درخت ها را بجود. اما باید نهایت مهارت هایی را که بلد است به کار بگیرد تا توی کارش بهترین باشد...

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 21:04

صفحه بندی