خرید بک لینک

آقای واو عزیز سلام.

امیدوارم حالتان خوب باشد. خدا را شکر که می دانم خوب است. هر بار که زنگ می زنم به اتاقتان وقتی تلفن را برمیدارید و با صدای بلند و گیرایتان می گویید سلامٌ علیکم می دانم که خوبید. الهی که همیشه همینقدر صدایتان پر از انرژی باشد. این روزها حدودا یک سال است که منتقل شده ام به بخش اداری و از یک سال، دو سه ماه کم یا زیاد است که می شناسمتان.

می دانید از همان اول عاشق چه چیزی شدم؟ راستش را بخواهید قد بلند و هیکل چهار شانه تان بود که مجذوبم کرد. وقتی دیدمتان که با آن پاهای کشیده ایستاده بودید وسط ساختمان اداری به خودم گفتم عجب آقای جذابی! همان لحظه بود که پشت سیستم نشستم. به طرفه الحیلی از آقای میم اسمتان را پرسیدم و مشخصاتتان را پای سیستم سرچ کردم. وقتی تاریخ تولد و وضعیت تاهلتان را دیدم خیالم راحت که می توانم دوستتان داشته باشم. درست مثل هزاران تجربه دیگری که همه شان را گوشه قلبم حبس کردم و تنهایی با آنها زندگی کردم.

چند ماهی که گذشت و هر بار پشت تلفن قلبم ریخت از شنیدن صدایتان، ندای کوچک عاشقی بودم که بعد از مدتها چیزی در دلش تکان خورده بود. نه از آن تکان خوردن های الکی که خانم ت بهش می گوید اثر هورمون ها. از آن دوست داشتن هایی که هنوز بعد از 34 سال حسرتش را دارم. این روزها دلم یک عشق واقعی می خواهد. حسی که مثل همیشه یک طرفه نباشد. این تنها باری است که از خدا می خواهم کسی قلبم را ببیند و حس هایش را بفهمد. این روزها هر لحظه از صمیم قلب آرزو می کنم من را ببینید. من را بفهمید و برای یک بار هم که شده قبل از مردنم نقش کسی را بازی کنید که دوستم دارد. راستش را بخواهید به گمانم تا الان هیچ کس توی دنیا نبوده که به من فکر کند. یعنی توی ذهن هیچ احدالناسی جا نداشته ام که بخواهد حتا لحظه ای از روزهایش را یاد من بیفتد. دلش برایم تنگ شود و دوست داشته باشد پیام بدهد به من.

به همین خاطر دوست دارم برای آخرین بار به شما فکر کنم که مثلا یک روز می گویید من از شما خوشم آمده. یا مثلا بگویید می شود شماره تان را داشته باشم. بعد شماره تان را که مدتهاست توی گوشی سیو کرده ام باز کنم و پیام بدهم. از همین پیام های معمولی که آدمها به هم می دهند. سلام صبح بخیر های معمولی. شب بخیر های خیلی خیلی معمولی تر. چیزهایی که نشان بدهد به هم فکر می کنید. دلم می خواهد یک روزی برسد که برای اولین بار توی عمرم بفهمم این که کسی دوستت دارد و به تو فکر می کند یعنی چه!

نمی دانید گاهی خوابتان را می بینم که با هم راه می رویم و من از رویاهایم برای شما می گویم. دستتان را گرفته ام و حرف می زنیم از روزهای خوبمان با هم. رویاست دیگر. انتها که ندارد. بگذار خالی خالی کنتور بیندازد و هوایی ام کند. شما که نمی دانید توی دل من غوغاست. هرچه حرف می زنم و به خیال خودم گرا می دهم دستتان حواستان نیست و نمی بینید. بگذارید اقلا توی خیال رویا ببافم و خوش باشم.

این روزها دلم دوست داشتنی می خواهد که روزهای تاریک و سرد این زمستان بی پیر را تاب بیاورم. همیشه آرزو داشتم توی زمستان عاشقی کنم تا عین زمستان های خارجی ها پر از نور و رنگهای قرمز و روشن شود روزهایم. نه از آن دوست داشتن های یک طرفه ی همیشگی. دوست داشتنی که تو را از جا بلند کند و پر بدهد تا روزهای خوب. کاش همین روزها خدا بزند پس سرتان. بلند شوید و درست وقتی آقای ح پشت میزش نیست بیایید توی اتاق. چشم توی چشم شویم و من برای اولین بار ببینم که چشم هایتان چه رنگی است. یا از روبرو چه شکلی هستید. آن وقت چیزی توی دلتان تکان بخورد. لحظه ای مردد شوید و فکر کنید که توی این سن هم می شود. عاشق شد. درست عین هفده- هجده ساله های کوچکی که توی یک نگاه عاشق می شوند....

برچسب: نویسنده: آرتمیس صمیمی تاريخ: سه شنبه 1 بهمن 1398 ساعت: 21:31

صفحه بندی