اما چیزی که امشب فشار آورد بهم هیچکدام از اینها نبود. داشتم چت می کردیم با سین. احساس کردم حالش رو به راه نیست. این را از جواب های تکه تکه و بدون ایموجی اش فهمیدم. آخرهای چت که داشت می رفت بخوابد پرسیدم رو به راهیی؟ گفت چطور؟ گفتم حس کردم اینطوری به نظر می رسی. جواب نداد. فقط گفت ترجیح می دهم سرم به کار خودم گرم باشد و به کسی کاری نداشته باشم. نفهمیدم منظورش را. مثل همه وقت هایی که نمی دانم باید چه کار کنم، نتوانستم آوار شد روی سرم. نتوانستم هم دردی کنم باهاش. حالش را خوب کنم. یا حتا یک جمله بگویم که از این اوضاع بیرونش بکشم. به همین خاطر سکوت کردم. همان لحظه ز وارد شد و مثل همه وقت هایی که خوب بلد بود چه بگوید نخ مکالمه را گرفت دستش و ادامه اش داد. کم کم از بحث کنار گذاشته شدم. بعد فکر کردم هیچ وقت توی زندگیم آدم به درد بخوری برای مشورت و نظر خواهی نبوده ام. نه توی خوشحالی ها و تصمیم گیری های دوست هایم و نه توی غم و بدبختی هایشان. هیچ وقت نشده کاری از دستم بر بیاید و بتوانم حال کسی را خوب کنم. یعنی شده. اما با دست و پا زدن های بیخودی. با دلسوزی های مادر درونم که بیشتر شبیه مادرهای نصیحت کنی بوده که دلشان خواسته بزرگی کنند و حال بچه ای را با مهربانی هایشان خوب کنند. هر بار هم توی جمع سه نفره مان دقت کردم فهمیدم که حال سین با ز بهتر می شود تا من. همین طور برعکس. حال ز با سین. به همین خاطر هیچ وقت هیچکدامشان روی من حساب باز نمی کنند و نظر من را نمی خواهند. اگر هم بخواهند نظرهایم هیچ وقت حالشان را خوب نمی کند. این طوری است که هر بار توی راند دو نفره با هر کدامشان گیر کرده ام نفر سوم وارد شده و با قدرت تمام دست نفر روبرویی را گرفته و نجاتش داده.
این ناتوانی گاهی خیلی عذابم می دهد. حالم را بد می کند و باعث می شود خودم را دوست نداشته باشم. اما چاره ای ندارم. باید ناتوانی هایم را بشناسم و کنار بیایم با همه شان. مثل تمام مکافات هایی که این روزها تسلیم شدم در برابرشان و گذاشتم توی سرازیری سر بخورم تا تهش که نمی دانم کجاست...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی