چند دقیقه بعد استوری می گذاری از یک کافه. یک لیوان بستنی میوه ای بزرگ. و یک لپ تاب. و پایینش می نویسی من و دوستم آمده ایم کافه. کافه برایم آشناست. باید یکی از هزاران کافه چهار راه ولیعصر باشد.
می دانم که همیشه پایه ی تنهایی خودت هستی برای کافه و کسی را همراه نمی کنی. این را از لیوان تنهایی ات هم می شود فهمید. هنوز داریم چت می کنیم. چیزی ته دلم را قلقلک می دهد که پیام بدهم با کدام دوستت رفته ای کافه. و می ترسم که بگویی با تو. اما نمی گویم. توی ذهنم بلند می شوم. شال و کلاه می کنم و کوله ام را برمیدارم و می آیم همان کافه آشنا. در را باز می کنم. می آیم بالای سرت. تو من را ندیدی تا به حال. قطعا نمی شناسی ام. اما من قیافه ات را از حفظم. چشم بسته هم پیدات می کنم. کیفم را می گذارم گوشه میزت و می گویم حالا دیگر تنهایی می آیی کافه؟ صدام را می شناسی قطعا. سرت را بلند می کنی و به من می خندی. تمام صورتت می خندد. لپ تاب و لیوانت را کنار می کشی و می گویی بیا بشین. خوش آمدی.... خیالم می پرد و می نشینم پشت میز تحریرم. لپ تابم را باز می کنم و صفحه داستانم بالا می آید. شروع می کنم به نوشتن... تنهایی. بی همراه. بی لیوان بستنی و موزیک ملایمی که بلندگوها پخش می شود...
چه قدر درد دارد که با فشار اینهمه تنهایی کنار بیایم و کاری نکنم. چه قدر باید تحمل کنم تا خدا از بین اینهه خاکستر وجودم الماسی بیرون بکشد؟؟ نمی دانم...
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:52 توسط ندا|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی