"ر" عزیز. این روزها احساس غریبی دارم. از روزی که فاطمه گفت تنها زندگی می کنی فهمیدم که پیام های گاه و بی گاهت و اصرار هر باره ات که دارم بچه داری می کنم، و بچه داری وقتی برایم نذاشته و با بچه نمی توانم داستان بنویسم و ببخشید که دیر پیامهایت را می خوانم، دلیلشان چه بود. از همان روز دارم تو را تصور می کنم که یک بابای نمونه ای . که تنهایی ایستاده ای پای همه تنهایی های خودت و دخترت. و گاهی دلم خیلی برایت می سوزد. آنقدر که دلم بخواهد بیایم و چند نقطه ی کمرنگ از تنهایی هایت را پر کنم. اما نمی توانم.
دروغ چرا. بگذار اعتراف کنم. آن پانزده روزی که دنیای مجازی را به روی خودم بستم، دلم برایت تنگ شده بود. برای آن روز که وویس گذاشتی که داستانهایت خیلی زندگی است!! گفتی انگار رسالها با هم بوده ایم و همه ی اینهایی را که می نویسی با هم زندگی کرده ایم. عین خواهر و برادر. و من ذوق کردم که می توانیم خواهر و برادرهای گردونی خوبی باشیم برای هم.
آنجا بود که گفتی همنام خواهر واقعیت هستم و من به قول پریچهر دلم قنادی شد.
دلم نمیخواست صدایت و حرفهایت ته نشین شود توی تک تک سلولهام. و یک بارکی همه تاریخچه ات را پاک کردم. و هنوز حسرت می خورم که کاش همان یک صدایت را نگه می داشتم که هر وقت دلم تنگ شد گوشش کنم و دلم شیرین تر شود.
این روزها روزهای غریب تری است. چند روزی است که نیستی و حتما یک گوشه ای لم داده ای و جای تاملات روحی ات ذق ذق می کند. و من می دانم که باید لال باشم و هیچ چیز نگویم. تا مبادا گوشه ای از دلت را گره بزنی به من. که مبادا عادت کنی که یک نفر بیاید و جای خالی همه نداشته هایت را پر کند...
باید عادت کنم که قرار نیست همه آدمهای تنها، تنهایی هایشان را وصل کنند به هم....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی