این روزها اردیبهشت بود و شور انتخابات همه را گرفته بود. هر جمعه که 6 نفر می افتادند به جان هم و همدیگر را می دریدند، بدجوری دلم هوایت را می کرد. به یاد آن اردیبهشتی که روزگارم را بهشت کرده بود. همان روزی که از در اداره آمدی تو، به جای حلقه ای که پسر عمویت در چهل سالگی بهت داده بود، یک حلقه ی باریک طلایی دستت بود. به جای گوشی هدیه، همان گوشی فکسنی خودت را برداشته بودی و غبار غلیظی از غم روی صورتت را گرفته بود. لبخند نمی زدی. حالت خوش نبود و مدام بدخلقی می کردی با من و خانم شین. وقتی که از در بیرون رفتی شین به من اشاره کرد و جای انگشت حلقه روی دستش را نشان داد که: دیدی؟
شانه بالا انداختم و گفتم نمی دانم، یعنی چیزی شده؟ گفت یعنی نمی فهمی که همه اینها یعنی چه؟
با آمدنت توی اتاق دوتایی ساکت شدیم. شین آنقدر نشست زیر پایت تا از دهانت بیرون کشید که نامزدیتان به هم خورده است. از همان روز من شدم دایه مهربان تر از مادر برایت. احساس کردم که باید کاری کنم و قدم به قدم نزدیک تر شدم بهت. آنقدر هر روز شعرهای حال خوب کن برایت فرستادم که کم کم عاشقت کردم. همان روزها بود که گفتی با هم کتابی بنویسیم. به عشقت از شهر کتاب دو تا مداد فایبر خریدم. یکی برای خودم. یکی برای تو. که با هم شروع کنیم. اولین مناظره، یک روز اردیبهشتی عاشقانه بود. باد با پرده بازی می کرد و آسمان مدام ابر و آفتاب می شد. پیام دادی که بی خیال مناظره شدم و نشستم پای اولین فصل... و من عاشق تر شدم. مداد هم رنگمان را برداشتم و من هم شروع کردم.
چهار سال قبل همان شنبه ای که ساعت شش بود، کل شهر از دور کردن سایه شوم الف نون از کشور منفجر شد و همه آدمها ریختند در خیابان ها تا این شادی را جشن بگیرند!! وسط آن همه سر و صدا و هیاهو، لرزش گوشی را در جیب شلوارم حس کردم. وقتی اسمت را دیدم عجیب حالم خوب شد و وقتی جواب دادم خنده هایت پخش شد لابلای شادی آدمها. از همان پشت تلفن خنده هایت را حس می کردم که به پهنای صورتت می خندی و از خوشحالی من خوشحالی. گفتی من رای ندادم. ولی خواستم به تو تبریک بگویم.
دیروز که با مامان و بابا سه تایی قاطی شادی جوان ها شده بودیم، وقتی به همان نقطه ای از شهر رسیدم که آن روز زنگ زده بودی، دلم بدجوری هوایت را کرد. چند دقیقه ای دل دل کردم تا دلم به حرف زدن با تو رضایت داد. ساعت ده و نیم بود و خطم آنتن نمی داد. آمدم دست بکشم. اما دلم راضی نشد. آخرش پیدات کردم و گفتم امروز همانجایی ایستاده ام که انگار همین دیروز بود...
خوشحال شدی از شنیدن صدام. حالم را پرسیدی. گفتی چه خوب کردی که زنگ زدی. اما هیچ کدام از اینها حالم را خوب نکرد. صدایت پشت تلفن نمی خندید. حالت آنقدر خوب نبود که حالم را خوب کند. بقیه اش گذشت به تعارفهای خودمانی و تو زودتر خداحافظی کردی و والسلام...
وقتی رابطه کاریمان تمام شد و از اداره زدم بیرون گفتی فراموشم نمی کنی. گفتی تا ابد می مانی پای دوستی مان. انتظار نداشتم عاشقم باشی تا همیشه. اما می خواستم باشی. بمانی کنارم و هر وقت دلتنگت شدم به بهانه ای حالت را بپرسم. اما نبودی. هیچوقت نماندی. مثل بقیه. و آن روز شهریوری که لابلای حرفهایت از دهانت پرید که حتی نمی خواهی صدام را بشنوی برایم مُردی. یک سنگ قبر گذاشتم روی خاطراتت و تمامت کردم.
دیروز که خیلی اتفاقی قلابم گیر کرد به یکی از همکاران قدیمی مان و نشستیم یک گوشه دنج از این شهر، نمی دانم چه شد که خاطرات مرا بردند به آن دو سال دوست داشتنی. دیدم نشسته ام و دارم تمام دلم را خانه تکانی می کنم جلویش. اعتراف کردم به دوست داشتنت. به محبتت. به عشقی که بینمان بود. گفتم عزیز ترین کسی بودی که آن روزها کنارم بودی و از رفتنت خالی شدم انگار. به خودم که آمدم دیدم چیزی از تو دارد تکانم می دهد و می لرزاندم. جملاتم پرت و پلا می شوند و نمی توانم حواسم را جمع کنم. آن جا بود که فهمیدم شاید هنوز عاشقت باشم، میم عزیزم...
می دانی. این روزها حالم اصلا خوب نیست. مثل همیشه می خواهم تقصیر را بیاندازم گردن هورمون هام. اما هیچکدامشان نیستند...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی