اما نمی توانم. قولی که به خودم داده ام و تعهدی که پایبندم کرده اجازه ام را از من گرفته است. به همین خاطر است که باید مدام فوت کنم روی غبار هایی که گاه و بی گاه روی دلم می نشیند. تا جرم نگیرد و زنگار نبندد. باید هر روز دستمالی بکشم روی آن تا خوب برق بیفتد. و همه ی غصه هایم از روی آن بلغزد و پایین بریزد.
خدایم مثل همیشه دستش را گذاشته توی دستانم و قدم به قدم با من می آید. می دانم. :(
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی