نشسته ام روبرویش و زل زده ام به دهانش که هر کلمه ای که از آن خارج می شود دنیا را آوار می کند روی سرم. این زن که آن طرف میزش لم داده به صندلی اش و دارد از اهداف بلند مدتش و تمام زحماتی که طی این یک سال برایش کشیده تا کارش به اینجا برسد میگوید، هووی من است. دلم می خواهد اینجا نباشم و ادامه حرفهایش را نشنوم. در خیالم دو تا دستهایم را برده ام بالا و مدام به خودم می گویم خاک بر سرت. خاک بر سر گشادت. آنقدر همه چیز را کش می دهی که گندش یک روز در بیاید. آنقدر گشاد بازی در می آوری و لم می دهی و ژن نداشته ی شیرازی ات گل می کند که همه ی فرصت ها عین آب لیز می خوردند و از کفت می روند. خاک بر سرت.
هر حرفی که می زند ، اوضاع خراب تر می شود. مگر می شود یک نفر یک زمانی نشسته باشد و دقیقا به همان چیزهایی فکر کرده باشد که تو کرده ای؟ این کار یک سرقت معنوی است. اما باید به کجا شکایت کنم؟ به خودم؟ به گشادی ام؟ به شخصیت "گلام" درونم که مدام تکرار می کند من می دونم که نمی شه؟؟؟ یادم می آید که یک روز پسر عمه ام گفته بود هر فکری که آدمیزاد می کند دارای انرژی است. وقتی این انرژی از مغز ساطع می شود ، امواجش به اطرافیانش می رسد. آن موقع شاید یکی سر راهمان قرار بگیرد و آن موج را دریافت کند. پس قبل از اینکه یک نفر بتواند آن فکر را بدزدد باید بروی و اجرایش کنی. آن موقع به این فکر ابلهانه اش خندیده بودم. اما الان ، بعد از سه سال، می بینم تمام فرضه هایش دارند اثبات می شوند.
مانده ام چه کنم؟ بمانم یا بروم؟ کوله بار نا امیدی ام را بردارم و بروم یک گوشه ی تنهایی برای خودم عزاداری کنم؟ یا بمانم و از تمام رویاهای چند ساله ام بگذرم؟ اگر بروم و همه توانم را جمع کنم و پی آرمان ام را بگیرم، این زن نمی رود از من شکایت کند؟ که ایده ام را دزدید و رفت برای خودش کاری دست و پا کرد؟ مانده ام بین سه راهی. دستی دستی خودم را انداخته ام توی چاه نادانی. این حالم را که خودم درست کرده ام برای خودم دوست ندارم. اما نمی دانم باید چه تصمیمی بگیرم. حالم از خودم به هم می خورد.
آخر سر تصمیم می گیرم بمانم. بمانم و خط قرمز هایم را رعایت کنم. چیزی نگویم که نشان از ید طولای بی نتیجه ام در کار با کودک داشته باشد. جلوی زبانم را بگیرم که مبادا ایده ای نشت کند از لابلای افکارم. شاید ماندن و دیدن موفقیت های کسی که کم از او ندارم، مجازاتم باشد که بروم و مجدانه دنبال کارم را بگیرم. کارم سخت است می دانم. اخلاقی هم نیست. اما راه حل بهتری فعلا به ذهنم نمی رسد.... 
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی