رفیق دوست داشتنی این روزهام.
از صبح که چشمهام را باز کردم غم عجیبی انگار چنگ انداخته روی گلوم و ولم نمی کند. نمی دانم از کجا این غم آمده و دارد خفه ام می کند. از کجا اینهمه بزرگ شده و چنگ انداخته به قلبم و دارد می کشتم. دیروز که حالم خوب بود. خیلی خیلی خوب. از روزی که تصمیم گرفتم یک کار بزرگ برای تولدت کنم و بچه ها را جمع کردم، هر روز یک حس خوبی زیر پوستم می دوید و انگیزه می داد از اینکه دارم برای عزیزم کاری می کنم. تمام این یک ماه را مدام بالا و پایین کردیم و حرف زدیم و فکر کردیم. خودم پای تمامش ایستادم. آنقدر گشتیم تا توانستیم بهترین انتخاب را برایت داشته باشیم. پنج تاییمان تمام عشقمان را ریختیم توی آن بسته دوست داشتنی و راهی اش کردیم تا شهرت.
دیروز که هدیه ات را گرفتی نوشتی خوشبختی دلنشینی است کسانی را داشته باشی که روزت را جوری رنگ کنند که تا آخر عمر آن روز را یادت نگه داری. نوشتی ممنونم از دوستی تان که روزم را ساختید. ممنون از حال خوبی که بهم دادید.
می دانم آدمی نیستی که زیاد حرف بزنی. یا بلد باشی احساسات دلت را نشان بدهی. اما همین سه تا جمله یعنی موفق شدیم دل رفیق را بخریم و یک روز از خاطراتش را به اسم خودمان به نام بزنیم و تمام.
به قول سین عزیز، همیشه همه چیزهای خوب دنیا را نمی توان داشت. هر چیز خوبی برای این نیست که داشته باشیش و مال تو باشد. بعضی ها را فقط باید از دور نگاه کرد و دوست داشت و لذت برد ازش...
تولدت مبارک رفیق جان دوست داشتیِ خوب. الهی که حال دلت همیشه خوب باشد.
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:16 توسط ندا|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صمیمی