این روزها

مطالب پیشنهادی از این روزها | نویسنده: آرتمیس صمیمی

فردای هفت اکتبر

مامان عمل شد. همه چیز خوب بود تا لحظه ای که گفتن بره اتاق عمل. کل قضیه اماده سازی قبل عمل و تزریق خون نیم ساعت هم نشد. پرستارها بدو بدو می رفتن و می اومدن تا سه تا پک اف اف پی پرتقالی آب شده مامان زود تموم شه و تا لحظه ای که پلاکت ها تو اوج آمادگین سریع ببرنش برای عمل. لحظه اخر مامان شروع کرد به وصیت کردن و حلالیت بابت اذیت کردنش سر وسواسی. عین همین وصیتو وقتی چند سال پیش تو حموم وایتکس و جوهر نمک رو با هم قاطی کرده بود و ریه اش رو به فنا داده بود تو امبولانس کرد. تا اون لحظه خودمو ادم قوی نگه د...

ادامه مطلب

واقعیتی تا ابد خیالی...

امشب یکی از عزیز ترین و عجیب ترین شب های زندگیم بود. جمع سه تا اتفاق شیرین که اونقدر بزرگ بود برام که می ترسم دلم رو بزنه. شب رفتیم کنسرت هیراد. تا حالا هرچی کنسرت رفته بودم سنتی و سنگین و با وقار! بود. چند روز پیش مامان گفت هیراد کنسرت گذاشته. یاد لامینور افتادم که دخترک دوست داشت کنسرت مرتضی پاشایی رو بره. ولی اجازه نداشت و مرتضی مرده بود و حسرتش تا ابد مونده بود به دلش. به مامان گفتم بلیط میگیرم بریم که بعدا حسرتش به دلت نمونه. چون می دونستم خیلی دوستش داره. دو ساعت غرق شدم در دنیای صداها و کیف کردم.وقتی رسیدیم خسته یک روز سخت بودم. ساعت 10 رفتم توی اتاق و چراغ رو خاموش کردم. بعد از اینکه آمار پیجم رو چک کردم به عادت همیشه سوئیچ کردم روی پیج شخصی. روی آخرین پست ر که عصر دیدم ثابت مونده بو...

ادامه مطلب

ققنوس

از دیروز که یه تجربه ناب تراپی داشتم حالم عجیب رو به راهه. یک هسته بی صبرانه انتظار این جلسه رو میکشیدم. از شنبه شب هفته پیش که از کنسرت برگشتیم و اون مکالمه رو با ر داشتم به سنگینی گذشت. مودم رو عمدا پایین نگه داشتم تا بتونم توی جلسه قشنگ این زخم ناسور رو از ته بشکافیم و بریزیم بیرون. از صبح که بیدار شدم بغض داشتم. توی مترو از خودم عکس گرفتم و نوشتم با من آماده بشید بریم تراپی زر زر کنیم. کلی ریپلای خنده خورد. ر هم بود. رسیدم کلینیک. پنج دقیقه دیر کرده بودم و خانم شین منتظرم بود. بلافاصله رفتم تو. نشستم. گفت چه خبر خوبی؟ گفتم هفته خوبی نداشتم. گغت چرا هفته پیش نیومدی. گفتم رفته بودم کنسرت. اولین کنسرت شنگولی زندگیم که بهم چسبید. بعدش با مامانم یه دعوای بدی داشتیم. و بعدش یه اتفاقی افتاد که ...

ادامه مطلب

درد

امروز روز سنگینی بود برام. نون از اصفهان اومده بود تهران که بره سر خاک دوستش. بهم پیام داد خوشحال می شم ببینمت. از سه هفته پیش که گفت دوستم فوت کرده حالش خوب نیست. قرار گذاشتیم برای ساعت 10 صبح. رسیدیم کافه. کمی در مورد دوستش با هم حرف زدیم. گفت رفتم پزشکی قانونی و دیدمش. صورتش سالم بود. ولی پاهاش شکستگی های زیاد داشت. گفتم نترسیدی؟ گفت همه بهم گفتن دیوانه ای. ولی من باید می رفتم. گفت ظاهرا قبل از تصادف سکته کرده. چون رانندگیش خوب بود و ماشین مچاله رو که دیده به نظرش بعید بوده که اینجوری از کنترلش خارج بشه. گفت مادرش هم سرطان داشته و بهش گفتن سه ماه بیشترزنده نیست. دلم برای مادرش سوخت. بغلش کردم و تسلیت گفتم براش آرزوی صبر کردم. سفارشمون رو دادیم و وسطاش کنده پاره در مورد این اتفاق با هم حرف...

ادامه مطلب

ندارد

ر عزیز. از روزی که باهات حرف زدم انگار که یک کوه عظیم سنگین رو گذاشته باشیم روی زمین. سبک شدم. رها شدم. از عذاب وجدان جدا شدم. باری که 7 سال بود داشتم با خودم حمل میکردم دود شد و رفت هوا. یادم نیست اون روز چی شده بود. مثل همیشه دلم عجیب از فکر کردن بهت گرفته بود. فکرت همه ذهنم رو اشغال کرده بود و اذیتم می کرد. شب شد. موقع خواب رسید. خلوت کردم با خودم. هزار بار فکرت رو بالا و پایین کردم. با خودم کلنجار رفتم که بالاخره بهت بگم یانه. مثل همیشه شرم اومد بالا. غم اومد بیخ گلوم و چسبید و خفه ام کرد. ندا کوچولو رفت زیر لحاف. گلوله شد. خودشو جمع کرد و لحاف رو کشید روی سرش و قایم شد. دستش رو گرفتم و کشیدمش بیرون. گفتم میخوای بالاخره بگی یا نه؟ میخوای این وزنه رو از پات جدا کنی یا نه؟ دوست داشت. خیلی ...

ادامه مطلب

impossible date

وارد اتاق میم میشم پرتقال هایی که براش آوردم و بهش بدم. توی یه دستش آینه است و با اون یکی دستش کرم رو پخش میکنه روی صورتش. خنده اش میگیره که یهو وسط آرایشش اومدم. میگه دارم میرم دیت. یک ماهه با یه آقایی که بهش معرفی کردن میرن بیرون تا آشنا بشه. معمولا روزا می رفتن. این دفعه قرارشون شبه. یه چیزی از تو بهم خنجر می زنه. بهش می گم من دیت شب دوست دارم. بعد تو دلم میگم با اینکه تا حالا تو زندگیم هیچ دیتی نرفتم و نمی دونم اصلا چه شکلیه فکر میکنم خیلی جذاب باشه... بعد همه impossible date ها آوار میشه رو سرم. همه اون قرار های مسخره ای که تا لحظه آخر میره و یهو نمیشه... پیش نمی ره . الکن می مونه. همه آدمهایی که مشتاقانه میان جلو و دم آخری می زنن زیرش.همین طوری که میم در مورد پسره توضیح میده بغضم می گی...

ادامه مطلب

سالگرد سوگ

موزیک پس زمینه: بوی گیسو. علیرضا قربانیآقای واو عزیز!! امروز درست یک سال از روزی که بهم پیام دادی میگذره. بهتره بگم از روزی که ویرانی من شروع شد. یک سال پیش همین ساعتا سوار تاکسی شدم که برم مطب. توی راه خیلی بهت فکر کردم. نون گفته بود هر کاری دلت میگه درسته انجام بده. حتا اگرهمه دنیا بگن غلطه.توی راه با هزار مکافات فالوت کردم. یادم نیست چرا راه نمیداد. اون موقع که اینستا فیلتر نبود. ولی کاش هیچوقت نمیشد. فالوت کردم ورسیدم مطب.تا برسم، «تو» نوتیفیکیشن منو روی گوشیت دیده بودی. نوشته بود:neda k…. started following you.لابد عین من حالت یه طوری شده بود. دلت ریخته بود پایین. ضربان قلبت رفته بود بالا. معلوم نبود اون کسی که سه سال ازش خوشت میومد از کجا پیداش شده بود. با خودت گفته بودی خانم کاف چرا م...

ادامه مطلب

دلم میخواد خودمو توی آهنگ بوی گیسو علیرضا قربانی غرق کنم. به خصوص اونجاش که صدای محزون سازی که نمیدونم چیه روحم رو خراش میده...

ادامه مطلب

396.

بخوانیدر عزیز سلام این روزها آقای واو از مدرسه رفته و من هیچ تعلق عاطفی به هیچ کس ندارم. پس می توانم سرک بکشم توی خاطره ها و به تو فکر کنم....

ادامه مطلب

394.

امروز حال بدی داشتم. به خاطر تمام حس هایی که نباید بودند و آمده بودند منٍ 34 ساله را بی آبرو کنند.xa0امروز آن کسیxa0که جلوی ع دست و پایشxa0را گم کرده بود، موقع خداحافظی وقتی ازش خواسته بود بماند تا کارهای ف...

ادامه مطلب